تبليغاتX
.


.

 

 Image By Fotos.Blogfa.Com

نوشتن یک دلیل دارد …
             

            ننوشتن هزار دلیل! …

                       

    ! ســــــــــــــ کـــ و تـــــــــ . . .                       

                             شاید فرصتی دیگر...

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390| ساعت 10:35| توسط بارون|

 
    

 

 

 ani, baroon.ir,45858

 آن زمان که بودي


باز هم تنها بودم


حالا كه...

         ديگر خودت


                   تا آخرش را بخوان…

وقتی که نیست


فکر می کنم بر
ای همیشه گمش کرده ام

اما ناگهان...


           گوشه جیب راستم

          

در طعم تلخ ته یک فنجان

 

     در کنج زاویه آینه اتاقم

 

          یا درگنگی گوش دادن به یک شعر غریب

 

پیدایش می کنم


     غم را همیشه پیدا می کنم...
                                               
همیشه

زخم تازه ای نیست…

 

فقط زخم های قدیمی هی سر باز میکنند

 

که فدای سر شما…

 

             حال خودتان چطور است؟؟!

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390| ساعت 0:20| توسط بارون|

 

باز پائیز است ،

اندکی از مهر پیداست،

حتی در این دوران بی مهری باز هم پائیز زیباست

 

"گوش کن نوای کلبه منو"

 



 ترس وجودش را گرفته
و دلش با زبانش سر سازش ندارد
زندگي اكنون بياباني شده
که مقصدش فقط نا كجاست

هر جاي دنيايي دلم اونجاست


باور كن
عزمم جزم است
اما...
رميدن آهو گونه  دلم را چه كنم؟

هر روز حسم تازه تر ميشه
غرق تو ميشم بلكه دريا شم
بيزارم از اينكه تمام عمر
از روي عادت عاشقت باشم


نه
خيلي نمانده
تا تو بيايي و بگويي و ...
 من سكوت كنم
و ديگر ...


برگشتن انگار
چيزي شبيه بالا رفتن از كوههاي يك دره
يا شبيه برگشتن رودخانه
سخت است
 آري
 ديدن پرتگاه و
 لبخند زدن سخت است

این روزها می گذرند
آرام ،آرام
آرامتر از آنکه چیزی برای نوشتن داشته باشم.
شايد صبور تر
يا سنگ صبورتر شده ام
حتي دلم نمي خواهد گاهي گلايه كنم

یا می خواهد و...

                   سنگ صبوری ندارم...

 

 

پ ن: برای تویی نوشته ام که هیچگاه ...گذارت هم به این کوچه پس کوچه نیفتاده

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390| ساعت 20:25| توسط بارون|

می نشینم که بنویسم

از تو... از خودم

چشمم روبرو را خیره می شود

و گوشهایم نوای غم انگیز قلب یخی را می بلعد

فکرم اما... 

لب به دندان می گیرم

تا بارانی که می بارد ...

بی سر و صدا باشد

 

از لا به لای جاده های سرد و غمگینم

تو روز روشن اینهمه تاریکی می بینم

،با اینکه از هر لحظه ی آینده بیزارم،

با این همه بازم به این آینده شک دارم...

خواستم بگویم در زندگی رنج هایی هست که نسبت به بقیه دردشان کمتر است...

 اسم آنها را گذاشته ایم خوشبختی ...

یا شاید من اینطور فکر می کنم

یا آمدم بگویم تو قطب شمالی و ...من خط استوا

یا بگویم که آب نطلبیده همیشه مراد نیست...

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

باور کن
این صدای باران نیست
این صدا،
صدای اشک هایم است
که می بارد

اصلا حالا...

دلم ...

مثل گلی مصنوعی شده

که دیگر

با هیچ بارانی هم

 غنچه نمی دهد

... 

 

ای کاش میدانستم

 پس از مرگم...

 اولین قطره ی اشک را چه کسی برایم میریزد؟

 و آخرین کسی که مرا فراموش میکند کیست؟

 

خدایا ...

کدام میوه را بچینم

تا از زمینت

رانده شوم؟؟01_02_2010_0309439001265016113_esmahan-ozkan

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390| ساعت 13:50| توسط بارون|

 

 

    زير سوال مي رود
                        قانون جاذبه
                                      وقتي
                                              آسمان
         جاذبه اش
                  برايم
                                  از زمين هم
                                          بيشتر مي شود...

tumblr_l468bvd0rr1qa55kqo1_500

و دردناک است وقتی...

   متنی را که با بغض نوشته ام ...

                              با لبخند بخوانی...

    یا حال که خندان نوشته ام...

                                       با بغض...

 

بارون نوشت:

      برای شفای یه دوست این دعا رو بخونین لطفا"

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله رب العالمین حسبنا الله و نعم الوکیل تبارک الله احسن الخالقین و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390| ساعت 16:40| توسط بارون|

اسمش را ميگذاريم؛ دوست مجازي
اما آنسو... يک آدم حقيقي نشسته . ..
خصوصياتش را که نميتواند مخفي کند ...
وقتي دلتنگي ها و غصه هايش را مينويسد
وقتي آشفتگي هايم را مي فهمد...
وقتي وقت ميگذارد برايم...
وقت ميگذارم برايش . .
نگرانش ميشوم...
دلتنگش ميشوم . . .
وقتي در صحبت هايم، به عنوانِ دوست ياد ميشود
مطمئن ميشوم که حقيقي ست . ..
هرچند کنار هم نباشيم...
هرچند صداي هم را هم نشنيده باشيم...
من برايش سلامتي و شادي... آرزو دارم
هرکجا که باشد...
 
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390| ساعت 22:35| توسط بارون|


امروز از پي ديروز مي گذرد و فردا از پي امروز


از پي او که مي روم انگار...
حسي غريب با من همراه است
حسي ناخوانده
نمي دانم
تو چه مي خواهي و من چه؟
تو که مي خواهي؟
ديروزها دخترکي شاد بود و قطره اي باران
ديروزها برگ بود و باد بود و آمدن ياران
امروزها چه شد
امروزها غم هست
غصه هست
صورتي خيس و گر گرفته هست
سکوتي هست  و ترديدي
 سوالي هست و ابهامي
امروزها مي دانم  چه مي خواهد و
نمي دانم چه مي خواهم
اصلا نمي دانم خدا چه مي خواهد
کلبه باراني ام ديگر نگاهت را نمي بيند؟؟
يا تو!! که مي آيي غمم يا نوشته ام يا هر چيز ديگري به دلت مي نشيند ...
يا اصلا ترحم مي کني به سطر سطرم
مي خواهي پشت نقابم را هم ببيني

پشت نقابم را که ببینی ..می روی مثل همه...

یا می نشینی می خندی ...

یا بی اعتنا می شوی...

یا می شکنی ام...

آنلاین می شوم و  استاتوس می گذارم:

ز خدا خواسته ام , که در اين ساعت خير , مرغ آمين به سراغت آيد و دعايي که تو بر لب داري به اجابت ببرد

 


 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390| ساعت 0:43| توسط بارون|


احوال اين روزهايم را بخواهي خبري نيست  جز حس سوزنده اي كه در پوستم كه هيچ

حتي در چشمهايم هم رسوخ كرده
اين روزها آدمها را جور ديگر مي بينم
يكي مي گويد .يكي ساكت است
يكي مي خندد
يكي مي غرد
يكي غصه مي خورد
و يكي غبطه
و من مانده ام ميان همه
و دلم

اين روزها حرف كمتر مي زنم
نمينويسم .به چشم آدمها خيره نمي شوم ...
كه نكند افكارم از چشمهايم در چشمهايشان بنشيند
و تو...
سكوتم
و لبخندهايم را باور مي كني
چون نگاه تلخم را نمي بيني 
اما گاهي نمي شود
گاهي رودي باريك همه چيزهاي ناگفته را بازگو مي كند و من
آن زمان
و حالا
هيچ خوب نيستم
آنلاين مي شوم تنها...
 و براي
همه 7 دوست خاموشم

استاتوس مي گذارم:


(مي داني ؟ تو خوبي؛ من خوبم؛ اما هيچ چيز سر جايش نيست)
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390| ساعت 15:56| توسط بارون|

به نواي کدام لالايي
وجدانت را خوابانده اي
که اينچنين بي خيالي…

 هیچگاه به این اندیشیدی

که چقدر ما به هم شبيه هستيم؟

تو گريه را بلد نيستي
و من خنديدن را…


:ولی خب عیبی نداره، دل من خیلی صبوره...

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390| ساعت 3:0| توسط بارون|

هیچ انتظاری از کسی ندارم!

و این نشان دهنده ی قدرت من نیست!

مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است

می خواهم اعتماد کنم اما بد جایی دنیا آمده ام


زمین جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز نیشم می زدند!!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390| ساعت 22:7| توسط بارون|


آخرين مطالب
» ...
»
» سخت است بخواهي بنويسي نتواني
»
» آســ.......مـ....ا نـــــ
» (^_^)
» امروزها...
» این روزها
»
»

قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت